تبليغاتX
من و تنهائیام و بارون

من و تنهائیام و بارون

روز مادر و روز زن خجسته باد

یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، كشتی؛
تا یك لقمه بیشتر بخورم
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوكوموتیوران؛
می گفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی
خانوم طلا بشی
و من عادت كردم كه هر چیزی را بدون اینكه
دوست داشته باشم قورت بدهم... حتی
بغض های نترکیده ام را...
مادر مهربانم و همسر عزیزم روزتان مبارک
مهرداد 1391

 

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:19 ] [ baran ] [ ]


دوستت دارم

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.

عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی

جز تاریکی و سیاهی ندارد!

دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!

تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم

عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!

از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!

عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!

آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!

عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست

دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!

مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!

با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم

با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!

عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو

توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !

عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !

اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

I love you

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:39 ] [ baran ] [ ]


باران عشق

آسمان قلبها ابری است

 چرا باران نمی بارد

چرا بر شاخسار صنوبرها دگر برگی نمی روید

چرا این مردمان ، روح سبز زندگی را نمی بویند

لبخند ها نشان از غم بر لبان بستند

چرا بر چشم ها باران اشک نمی بارد

قلب ها تهی است

عشق بی معنی است

مگر دوران چه دورانی است ؟!

بهار است

و هوای قلب ها ابری است

دیگر باران نمی بارد

زمستان هرگز نمی آید

( فریبا احمدی بهار 91 )

  

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 17:30 ] [ baran ] [ ]


دلت را بتکان


غصه هایت که ریخت ،‏ تو هم همه را فراموش کن ‏‏
دلت را بتکان...‏ ‏‏
اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین،‏ بگذار همانجا بماند ‏
فقط از لا به لای اشتباه هایت ،‏ یک تجربه را بیرون بکش‏‏
قاب کن و بزن به دیوار دلت...‏
دلت رامحکم تر اگر بتکانی‏
تمام کینه هایت هم می ریزد ‏‏
وتمام آن غم های بزرگ‏
و همه حسرت ها و آرزوهایت...‏
باز هم محکم تر از قبل بتکان‏
تا این بار همه آن عشق های بچه گانه و ...‏ هم بیفتد‏
حالا آرام تر،‏ آرام تر بتکان‏
تا خاطره هایت نیفتد‏
تلخ یا شیرین ‏،‏ چه تفاوت می کند؟‏
خاطره ‏،‏ خاطره است‏
باید باشد ‏،‏ باید بماند...‏‏
کافی ست؟؟؟‏
نه هنوز دلت خاک دارد‏‏
یک تکان دیگر بس است مهرداد عزیزم‏‏
تکاندی؟؟‏
دلت را ببین‏‏
چقدر تمیز شد...‏ دلت سبک شد؟؟‏‏
حالا این دل جای ‏‏" او ‏‏" ست
دعوتش کن
این دل مال ‏‏" او ‏‏" ست ‏...‏
همه چیز ریخت از دلت ‏،‏ همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک ‏‏" او ‏‏" ‏....‏
‏*‏‏*‏‏*‏‏* خانه تکانی دلت مبارک مهربونم ‏‏*‏‏*‏‏*‏‏*‏

  

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 14:30 ] [ baran ] [ ]


و می نویسم

و می نویسم......

نه چندان شاعرانه........

بی وزن و بی قافیه.....

تنها قداست نوشته ام رنگ و بوی حضور توست.....

مرا بال می دهد بوی تو.........

با تو حس میگیرم...... جوان میشوم......

چشمانم را می بندم .....

لبخند بر لبم.....

و توهـــــم حضور تو..........

رقص کلامم در حضور چشمانت....

لمس گرمایت ،در دستانم.....

همه ابزار من برای نوشتن همین است.....

در خیالم بمان.....

به من وصل نشو......

می ترسم از اینکه باشی و شعری در کلامم نجوشد........

می ترسم باشی و مسخ بودنت نباشم.......

و باز می نویسم..... در توهـــم تو...........

(عصمت) بهمن90


[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 20:49 ] [ baran ] [ ]


gooooooooooodbye

 

خداحـــافظ هـــــــمــــین حالا، هـــمـــین حــــالا کـــــه مــن تنهام
خــــداحــافـــــظ بــــه شــرطی کـــــه بفهمی تر شده چشمام
خداحـــــافــــــظ کـــــــمــی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آســـــمونی کـــــــه مـــــنو از چشــــم تو میدید
اگه گفتم خــــــداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه مـــــشه باور کرد دوباره آخر جا ده اس
خــداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 20:32 ] [ baran ] [ ]


زندگیم را پای غرورت از دست دادم

و بـــــــــــــاز باران را می بینم که می بارد.......

 بر تن خسته ام.......


 این بار بی صدا خواهم ماند......


 نمی رقصـــــم در باران .........


 این بار به تماشای باران خواهم نشست .......


 دم بر نمی آورم .......


 می ترسم از خشکسالی......


 باید لذت باران را تمام و کمال ببرم.....


 باید خاطــــره جمع کنم برای روز مبـــــادا......

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 14:54 ] [ baran ] [ ]


عنوان ( تموم شد )

دوستان عزیزم کاربری این وبلاگ دیگه کامل عوض شده و من و بارون و تنهائیامون جاشو میده به         منو تنهائیام و بارون  یعنی من دارم مینویسم البته دیگه نه حال کامنت گذاشتنی هست نه چیزی موقعی که یکی تنهاتون میزاره و با بچه گی هاش بی علت دیگه جواب نمیده و میزاره میره و هاها گوشی و هم میده دسته دوستش و میگه بگو دیگه من نیستم نه زنگ بزن نه چیزی دیگه دل و دماغ  نوشتن و کامنت گذاشتن نمیمونه خیلی ها خیلی چیزها رو نمی دونن و فکرمیکنن زندگی هم دو روزه و اگه عاشق باشی همه چی حله ولی باور کنید هر چقدر بیشتر عاشق باشید اونهمه صدمه می بینید سزای عاشقی اینه که بسوزی و تنها بمونی و کسی هم که می گفت درکت میکنه سرشو بندازه پایین و بگه .......... بی خیال با خودش بخنده و خودش و بزنه به اون راه و بگه آره دیگه اونهم هیچی نمیفهمه همون بهتر نفهم بمونه نمی خواستم چیزی بنویسم ولی این احتمالا آخرین نوشته این وبلاگ و بعده این پیام هامو با عکس می گم امیدوارم هنوز کسایی باشن که واقعا عاشق باشن واقعا عاشق باشن نه اینکه بگن عاشقن و ..............................



[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 15:56 ] [ baran ] [ ]


خواب دیدم

خواب دیدم که آمده ای . . .

 

نشسته ای کناره من . . .

 

صدایم می کنی ، . . .

 

صدایت آرامم می کند همان دلفریبی سابق را دارد . . .

 

دست و پایم را گم می کنم نگاهم به چشمانت خیره می شود . . .

 

یادم آمد که پیش تر از این ها،تمام عمرم را برای لحظه ای دیدنشان با شوق می

دادم هنوز رنگ اناری لبانت به همان سرخی و طراوت است مبحوط لبخندت گشته

ام . . .

 

هیچ لبی به زیبایی لبهای تو نمی خندد . . .

 

دیگر نگرانی را در چشمانت نمی بینم . . .

 

گویا مرا بخشیده ای . . . !

 

بوی عطرت این را می گوید . . .

 

بوی عطر باران تردید دارم ، اما . . .

 

به گمانم ، عاشق شده ای قلبم تند می زند . . .

 

می ترسم . . . ! نکند . . .! نکند ، خواب باشم . . . ؟

 

خواب دیدم . . . آمدی ! شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم . .

 

آرامش قبل طوفان است . . . می دانم . . . می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود

  



[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 19:13 ] [ baran ] [ ]


ای بغض

حالا كه امید بودن تو در كنارم داره میمیره منم و گریه ی ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره

حالا كه نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشكنمش ؟!!...

بیا و ببین دقیقه هایی كه نیستی اونقده دلگیره كه داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فكرم بی تو داغون و خسته است كاش بره از یادم اون صداتو

عذابم میده  عذابم میده  عذابم میده  عذابم میده

منم و این جای خالی كه بی تو هیچ وقت پر نمیشه منم و این عكس كهنه كه از گریه ام دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی كه بی تو تعریفی نداره منم و این جسم تو خالی كه بی تو هی كم میاره

تا خوابتو میبینم میگم شاید وقتش رسیده بیخوابی میشینه توی چشمام مهلت نمیده

نه دوباره دوستی تو شعرام حرفی واسه ی گفتن نداره

دوباره دوستی و بغض گلومو میگیره

بغض كم میاره 

 

 
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 18:0 ] [ baran ] [ ]


دل نوشتــــــ دخترکــــــــ بارانی...


روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و

با خود کودکی های دخترکی را می برند که 

عجیب داردخواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد …

.
.
 دارد یاد می گیرد کم کم حرف  گوش دهد :
.
.
.
کمتر لج کند...!

پاهایش را بگذارد روی زمین!

کمتر سادگی کند!

حواسش بماند که … که زمین ؛آسمان نیست...

اینجا ابر ندارد! بارانـــــــــ نمی بارد!

دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد !

می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد !

می شود گاهی خواستنی هایش را ازدست بدهد...!

کم کم یاد میگیرد...

اینجا کسی پر

پ

ر
و
ا
ز

ندارد...

دارد یاد میگیرد که اینجا به راحتی دل میشکنند و...

کسی برای 

ب

ا
ل 

شکسته تره هم خرد نمی کند!!!


[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 11:26 ] [ baran ] [ ]


نفسی در حضور بارانـــــــــــــ ...


یادت را لحظه ای

بر زمین میگذارم

تا در حضور بارانـــ

نفسی تازه کنم

نمی دانی که این روزها

چگونه میگذرد

نمی دانی که باد

این روزها

چه لحنی دارد

نمیدانی که درخت

این روزها

چگونه سایه اش را از من دریغ می کند

و پرندگان این روزها

نمی دانی

چقدر ساکتند

با این همه

خوشم بی غم تو شادمان نیستم

خوشم که بار غمت

بغض آسمان را شکسته است

بارانـــ ...


[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 12:3 ] [ baran ] [ ]


سکوت عشق

سکوت پرده دار فریادهای ماست

آن زمان که فریادی خاموش همچون آتشی از درون زبانه می کشد و دردهایمان را دیگر یارای پنهان ماندن نیست ....

هنگامی که سینه را نای نگاهداری رازهایمان نیست

و ضربانهای قلب به شماره می افتند

تنها راه شاید سر دادن نعره ایست بلند و طولانی

   وی قله کوهی همین نزدیکی ها

و فریادی آنقدر بلند که خواب دل مردگان را چون گرداب در هم کشد

و آنقدر طولانی .....که به اندازه قرنها خاموشی عاشقان خسته

اما افسوس که سکوتی سنگین همواره پرده دار فریادهای ماست....

سکوتی سخت همچون دیواره ای از سنگ های خارا باز می دارد ما را از فریاد

و خواهیم سوخت در حسرت

حسرت یک عمر فرو خوردن نعره های درون


می شود آیا روزی این سکوت را بشکنیم ؟

می شود آیا روزی این دیوار را فرو ریزیم ؟

دیواری که سنگهایش از خود ماست ...عقلانیت بیش از حد... خودخواهی ... تزویر...و شاید از یاد بردن عشق...

ای کاش این سنگ ها را در هم شکنیم

ای کاش نسیمی از عشق بر ما وزیدن کند

 

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 12:24 ] [ baran ] [ ]


خیس از نم بارانــــــــــ ...

 

 وقتی واژه ی مقدس دوستتـــ دارم را

 به زبانـــــ می آوریم

 وقتی احساسمانـــ به سخنـــ می آید

 گذشتنــــ از خواسته های کوچکمانــــ نباید کار سختی باشد

وقتی چشم هایمان بارانی می شود و گونه هایمان خیس از نم بارانــــــــــ

 قدر دوستتـــــ دارم هایمانــــ را باید بدانیم

 قدر احساسی که خدا بهمانـــــــ هدیه داده استــــ  !

 مرا ببخشــــ بخاطر کوتاهی هایی

 که نمی دانم بخاطر ندانم کاری بوده یا غرور

 اما می دانم که نمی خواهم دوباره لحظه های سرد

 این چند روز را بچشم ...!!!!

 

 

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 15:21 ] [ baran ] [ ]


عشــــــق بـــــارونی...

 

 دیشب یادت میاد؟

 من بودم و تو و یه آسمون بارونی؟

 نور مهتاب تو صورتت برق میزد

 چشمک ستاره های صورتت مستم می کرد

 تو مثل همیشه به من تکیه کردی

 هر دو زیر بارون خیس عشق بودیم

 هنوز جای نوازشات روی قلبمه

 فکر می کنم اثر عشقه منم هنوز؛

 روی کاغذ دیواری قلبت باشه!!

 

 

 یادت بمونه هوس کردی دلتو تازه کنی

 کاغذ دیواریشو نکنی!

 آه، من بازم مثل همیشه اون لحظه دور ،

 دیشب نوشتم

 این دیگه عادتم شده یادم میره سالها

 فاصله بین من و تو بوده

 بازم از عشق بارونیمون نوشتم

 و بازم کاغذ خاطرات بدست بارون سپردم

 میدونم که یه روزی

 به پنجره چشم تو هم بارون می باره

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 11:14 ] [ baran ] [ ]